X
تبلیغات
...تـــــــــــــــا هنـــــــــــــــوز

...تـــــــــــــــا هنـــــــــــــــوز
با اشتیاق رویت تو رو به آسمان ... هرچشم خیره است ولی ابر ها هنوز
قالب وبلاگ
مثل اینکه تو اتاق تهی خونه ت نشسته باشی

تو خونه ی انتهای کوچه بن بست 

تو این شهر شلوغ



یکی بیاد

کوچه هارو یکی یکی بگذره

در نزده بیاد تو خونه

بیاد تو اتاقت

شروع کنه به فحش دادن

که خاک بر سرت چرا این قاب عکس رو زدی به دیوارت

یا اینکه چرا تی شرت آبی پوشیدی

اومده وبلاگم

نظر خصوصی گذاشته

که خاک بر سرت...

چرا به این چیزا اعتقاد داری

(و البته با لحن خیلی بدتر..والبته بدون نام)

...

شفای همه بیماران خصوصا مریض منظور اجماعا صلوات


[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 17:53 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
 

مثل دونده ای که پا...

پرنده ای که پر...

پرچمی که سر...

شاعری که شعر ندارد

تورا ندارم

[ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ] [ 12:34 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
 

 

چاپ کردن ....

یا نکردن

مساله این است

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 14:14 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
سلام


غزلی نذر بانو حضرت معصومه...


دل من باز گرفته به حرم می آید

درد دلهاست که از چشم ترم می آید

باز هم پیش ضریح تو نشستم با اشک

لطف تو باز فقط در نظرم می آید

درهمه زندگی از بی تو شدن می ترسم

که اگر دست نگیری به سرم می آید

کاش آن لحظه ی پر غصه به دادم برسی

آه آن لحظه که وقت سفرم می آید...

زائری بود که هر روز حرم می آمد

چقدر پیش تو بوی پدرم می آید

می روم از حرمت حس من این است انگار

که کسی تا دم در پشت سرم می آید

شعر می خواند و می گرید و می گریاند

طبع من باز هم از سمت حرم می آید


[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 18:36 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
 

یک روز این بند جوشن کبیر را شعر خواهم گفت

 

یا من هو فی عهده وفی

یا من هو فی وفائه قوی

یا من هو فی قوته علی

یا من هو فی علوّه قریب

 یا من هو فی قربه لطیف

یا من هو فی لطفه شریف

یا من هو فی شرفه عزیز

یا من هو فی عزّه عظیم

یا من هو فی عظمته مجید

یا من هو فی مجده حمید

 

و چه باید گفت از دعایی که خودش شعر است

[ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 ] [ 3:42 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
 

با سلام

یک غزل تقدیم به دوستانی که خیلی وقته به اینجا سر میزنن و چیز تازه ای نمیبینن:

 

 

گاه مثل غزلی تازه که ناگاه بیاید

یک نفر کاش که با خستگی ام راه بیاید

چشم دارم به نگاهی و براهی که تو باشی

شب قدم میزنم از شوق اگر ماه بیاید

عشق دارد سر دیوانگی و عقل ندارد

یک نفر کاش در این مساله کوتاه بیاید

اخم کن تا غزلی تازه بیاید به سراغم

شعر با اخم تو اشکی ست که ناگاه بیاید

-

باز هم فاصله افتاده میان من و راهم

یک نفر کاش در این فاصله از راه بیاید

 

 

 

مثل همه ی شعرهای تازه م این شعر هم به نگاه خودم کامل نیست

هنوز هم امید دارم به اضافه کردن بیتی به این شعر

التماس دعا

[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 1:5 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
توی کافه نشسته بودم که یهو بی خود و بی جهت به سرم هوای "تاهنوز" زد 

گفتم بیام و بنویسم

نمیدونم چرا ولی انگار قسمت اینجوریه که اشعار تازه کامل نشن

حداقل از نظر خودم کامل نیستن


شرمنده ی دوستانی که سر میزنن و ...

یه رباعی قدیمی که نمیدونم قبلا اینجا گذاشتمش یا نه




مجموعه ای از شادی و غم آوردم

یعنی که هر آنچه داشتم آوردم

هرکار نکرده ای بگویی کردم

پیش تو ولی دوباره کم آوردم


التماس دعا

[ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ] [ 22:18 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
بعد از مدتها سلام


ممنون از دوستاني كه در نبود من هم به اينجا سر ميزنند و نظر ميدهند و ...

معذرت از دوستان كه مي آيند و پست هاي تكراري ميبينند و ...


دوباره اوايل ارديبهشت و...

كتاب دوست عزيزم محمد رفيعي با عنوان سخت است اينكه جاي خودم باشم به چاپ اول رسيد

كتابي كه بدون تعارف كتاب خوبي ست

بخريد و بخوانيد اما اسراف نكنيد


جهت تهيه اين كتاب به غرفه انتشارات گنج عرفان در راهرو 25 و همچنين غرفه انتشارات شاني  راهرو 20 غرفه 23 مراجعه كنيد



[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:52 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
انگشترم را از نجف گرفتم

متبرک کربلاست

کاظمین هم...

اما هر وقت میبینمش یاد مشهدت میکنم 

یا شمس الشموس 



دلم بدجور مشهد میخواد

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 13:34 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
غزلی نذر حضرت زینب (س)


ای صبرتو چون کوه در انبوهی از اندوه

طوفان بر آشفته ی آرام وزیده

ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه

ای بغض ترین ابر به باران نرسیده


ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود

هرروز زمانه به غمت غصه ای افزود

غم درپی غم درپی غم درپی غم بود

ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده


من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی

تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی

تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی ؟

که آمده ای با دل خون قد خمیده


نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل

شد شعر به یک روضه ی مکشوف مبدل

نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟

این بیت رسیده ست به رگ های بریده


این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش

شد باز درون دل تو شعله ور آتش

در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش

ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده


این قافله ی توست سوی کوفه روان است

برنیزه برای تو کسی دل نگران است

شکر است که تا شام فقط ورد زبان است

رفتید دعا گفته و دشنام شنیده*


سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست

مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست

قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست

من ماندم و این شعر و گریبان دردیده


---------------------------------------------------------------

*سعدی


[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 10:36 ] [ سید محمد رضا شرافت ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
امکانات وب