|
...تـــــــــــــــا هنـــــــــــــــوز با اشتیاق رویت تو رو به آسمان ... هرچشم خیره است ولی ابر ها هنوز
|
بعد از مدتها سلام ممنون از دوستاني كه در نبود من هم به اينجا سر ميزنند و نظر ميدهند و ... معذرت از دوستان كه مي آيند و پست هاي تكراري ميبينند و ... دوباره اوايل ارديبهشت و... كتاب دوست عزيزم محمد رفيعي با عنوان سخت است اينكه جاي خودم باشم به چاپ اول رسيد كتابي كه بدون تعارف كتاب خوبي ست بخريد و بخوانيد اما اسراف نكنيد جهت تهيه اين كتاب به غرفه انتشارات گنج عرفان در راهرو 25 و همچنين غرفه انتشارات شاني راهرو 20 غرفه 23 مراجعه كنيد
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:52 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
انگشترم را از نجف گرفتم متبرک کربلاست کاظمین هم... اما هر وقت میبینمش یاد مشهدت میکنم یا شمس الشموس دلم بدجور مشهد میخواد [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 13:34 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
غزلی نذر حضرت زینب (س)
ای صبرتو چون کوه در انبوهی از اندوه طوفان بر آشفته ی آرام وزیده ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه ای بغض ترین ابر به باران نرسیده ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود هرروز زمانه به غمت غصه ای افزود غم درپی غم درپی غم درپی غم بود ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی ؟ که آمده ای با دل خون قد خمیده نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل شد شعر به یک روضه ی مکشوف مبدل نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟ این بیت رسیده ست به رگ های بریده این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش شد باز درون دل تو شعله ور آتش در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده این قافله ی توست سوی کوفه روان است برنیزه برای تو کسی دل نگران است شکر است که تا شام فقط ورد زبان است رفتید دعا گفته و دشنام شنیده* سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست من ماندم و این شعر و گریبان دردیده --------------------------------------------------------------- *سعدی [ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 10:36 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
آخرالزمانه هرلحظه ممکنه که ... آتش در دست نگه داشتنه ... دنیای بدی شده ... دنیای بدون تو دنیای بدیه چه آخرالزمان باشه چه نباشه... قیامت سختی نداره کسی که ایمان داره نباید بترسه.. کسی که مومن بوده اصلا گذشت قیامت رو حس نمیکنه ترسی نداره اما دنیا... آخرالزمونه سخته کسی که ایمان داره باید بترسه تو که دستمو تو این دنیا گرفتی مگه میشه قیامت نگیری؟ .................................................................................................................. محرم... عاشورا... بغضی در گلوست که وا نمیشه هرچه بیشتر اشک بریزی بدتر میشه به محرم فکر کنم؟...به عاشورا؟ به علی اکبر؟..به اربا اربا؟ به احلی من العسل ..؟؟به قد کشیدن؟؟..به سه شعبه؟؟؟به سه ساله؟؟..یه تشنگی؟...به تو؟؟؟ به آب؟؟؟به سقا؟؟؟؟ به پناه؟؟؟؟ به خیمه؟؟به آتش ؟؟؟ به علی بن الحسین؟؟؟به معجر؟؟؟؟؟به نامحرم ؟؟؟/ به نیزه؟ یا به دست های بسته خواهرت؟؟ یا به نگرانی های زینب؟؟؟؟؟؟؟ برای کدامش اشک بریزم که بغض خفه ام نکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این روزها بغضم بیشتر از اشکم است نه اینکه اشکم کم باشد نه بغضم بیشتر است اگر دست صبرت را برداری که دیگر... این روزها فقط به روضه هایت خیره میشوم دارد خفه ام میکند این بغض دارد خفه ام میکند این بغض [ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 12:59 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
سلام یه سپید ... برای امیرالمومنین این شعر سپید نیست غزلی است که تو آن را به این روز انداختی تو که زمانه تورا نمیفهمد تو که در زمان نمی آیی چگونه می شود تو را به حرف آورد تو کهکشانی هستی که گاه می شود از دور به آن اشاره کرد از اینجا تا چند سطر شب است اما تا... این شعر فقیری است که چشم براه... چشم براه، ماه، چاه قافیه ها چرا ردیف شدند؟ باز داری حاتم بخشی میکنی از چاه* میگفتم یا از انگشتر؟ از جهانی میگفتم که فقط می شود به آن اشاره کرد این ازدحام دارد به تو اشاره میکند از دور این دست توست که بالا می رود تنها دست توست این جهان که من میبینم میبینم... دیده ام ... دیده اند مهربانیت را اما آه چرا سر از چاه در آوردی -------------------------------------------------------- * حضرت علی چاه حفر میکردند و به محض فوران آب آن را وقف میکردند این روزا دارم به این مصرع استاد مجاهدی فکر میکنم: کز شاعران حضرت مولی الموالیم [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 18:56 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
سلام داشتم از اینجا رد میشدم گفتم یه غزل قدیمی که تازه پیداش کردم و به حال و هوای این روزا میاد رو بذارم اینجا ماه رمضون خوبی بود ...زود گذشت رود و سراب ، برکه و مرداب اسیر تو دریایی و تمام جهان در مسیر تو ای آبشار مرحمت تو همیشگی دنیاست زیر بارش خیر کثیر تو من تو زمین تو او تو جهانی تو و تو نور حس می شود تمام جهان در ضمیر تو بی تو شدن عذاب الیم من است آه حالا جهنم تو و یا زمهریر تو انت الغنی کجا بروم من؟ انالفقیر مولای من بجز تو ندارد فقیر تو ما از توایم و سوی تو هم بازگشت ماست راهی نمانده است مرا جز مسیر تو [ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 14:2 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
سلام غزلی برای این روزها هنوز در پی نام تو در به در آتش... چه داغ شعله وری در گرفت در آتش تویی که سوره کوثر که بانوی آبی نمیشناسد ای دریا تو را مگر آتش؟ تویی که حضرت زهرا ،تو که ... نمی دانم چگونه از تو چنین می کند گذر آتش هنوز تازه شروع تو بود اگر این در... هنوز تازه شروع تو بود اگر آتش... شده است هر کلمه روضه ای برای خودش مدینه ،فاطمه ،دیوار ،خانه، در، آتش ... گذشت...با نگرانی رقیه می پرسد: که باز عمه چرا زل زده است بر آتش نمیدونم شاید بعد ها خیلی بیت به این شعر اضافه بشه شاید...ولی میدونم این شعر باید این روزها اینجا باشه التماس دعا [ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 17:31 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
گاهی فکر میکنم که... همیشه فکرا قابل گفتن نیستن... یه غزل: غریقی بی سرانجامم ، اسیر دست امواجم به یک ساحل به یک مامن به یک آغوش محتاجم نمیخواهد مرا دستی و می اندازدم پایی ز هرسو مانده و رانده شبیه میوه ی کاجم چه فروردین چه دی باشد تمام سال یک فصل است که هر دم مثل پاییزی کمر بسته به تاراجم رسیدم من به آنجایی که شیطان سوخت پرهایش رسول کفرم و ننگم که بر عکس است معراجم نه یک ساحل نه یک مامن نه یک آغوش می خواهم که در آغوش ساحل هم اسیر دست امواجم اسفند 89 [ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 20:9 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
سلام... ممنون از همه دوستان که این مدت به هر طریقی همراهی کردند این محرم هم گذشت ...خیلی عجیب هم گذشت... آب دیدم و به یاد لب تو افتادم باز هم روضه تو زنده شده در یادم باز هم نام تو و اشک تلاقی دارند باز هم دل به مصیبات مقاتل دادم بر سر نیزه ای و زمزمه دارم بر لب زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم خیزران بر لب تو آه چه بر دل آورد که کشیده است به وادی غزل فریادم سر تو ، دختر تو ، نیمه شب... میگریم چه کند با غم تو طبع خراب آبادم همه آرزویم از تو نگاهت بوده است نکند بشنوم از چشم شما افتادم دیروقتی است اسیر تو و عشقت هستم من از آن روز که در بند توام آزادم [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 13:38 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
سلام! باید فکر کرد باید به گمنامیشان فکر کرد خیلی عجیبه... یه چارپاره تقدیم به شهدای گمنام خصوصا شهدای کوه خضر : دلگیرم از هیاهوی دورشهر از این سه راه پرتنش بازار دنبال جای ساکت آرامم آرامشی شبیه شب گلزار بغضی گرفته است گلویم را باران گریه هام ارادی نیست دلگیرم و براه می افتم باز تا کوه خضر راه زیادی نیست حسی غریب خوانده مرا اینجا اینجا هوا شبیه دلم ابری است طاقت نمانده در دل من دیگر این اشک ها نشانه بی صبری است تو کیستی که نام تو گمنامی است از تو نمانده است پلاکی که... هر روز تو غریب تر از دیروز مانده است بر مزار تو خاکی که... دلتنگ می شود دلم از یادت از مادری که بعد تو لبخندش... چشمش هنوز مانده به در شاید یک روز بعد از این همه فرزندش... بغضی گرفته است گلویم را باران گریه هام ارادی نیست من دورم از خودم تو دعایم کن این خواسته که چیز زیادی نیست هر وقت شب کنار تو می آیم حس میکنم تلالو نورت را بر زنده بودن تو یقین دارم حس میکنم همیشه حضورت را حالا منم که با دل آرامم حالا منم که در پی یک آغاز باران گرفته است به آرامی سمت حرم به راه می افتم باز خدا رو شکر تابستان تموم شد ...شعر شروع شد [ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 13:58 ] [ سید محمد رضا شرافت ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |